تبليغاتX
نوشته های رضا - جرات داشته باش و بخواه ، بزرگ بخواه که به هر چه بخواهی می رسی!

نوشته های رضا

جرات داشته باش و بخواه ، بزرگ بخواه که به هر چه بخواهی می رسی!

من به کلاسی ده جلسه ای راجع به آرزوها رفتم.شب اول مدرس به ما یک دفتر خالی داد و گفت : آرزویی را که دارید بنویسید.او این کار را تا ده دقیقه ادامه داد.دیگر داشتیم خسته می شدیم.بعد او گفت حالا یکی دیگر بنویسید.این دفعه به مدت سه ساعت ادامه داد.تنها حرفی که می زد این بود :یکی دیگر بنویسید.خب یک آرزو بنویسید.از این حقیقت که چیز دیگری به ذهنتان نمی رسد استفاده نکنید تا دیگر ننویسید فقط به نوشتن ادامه دهید.سه ساعت تمام وضع همین بود.

وقتی تمام شد گفت :خب حالا از شما می خواهم یک کار بخصوص بکنید.می خواهم یک آرزو بنویسید ولی این یک آرزوی بخصوص است.روی این یکی می توانید چوب جادویتان را تکان دهید و هر چه دلتان می خواهد بنویسید.لازم نیست از قانون پیروی کند.مجبور نیست از قانون جاذبه زمین پیروی کند.لازم نیست مطابق هیچ قاعده ای باشد.فقط تصور کنید یک چوب جادویی دارید.

حالا یادتان باشد سه ساعت بود من آرزوهایم را می نوشتم.هر چه را به فکرم رسیده بود -پول،سلامتی،روابط انسانی،مسافرت،-برای سه ساعت هر چه را به فکرم رسیده بود نوشته بودم.بنابراین به خودم گفتم :خیلی خوب نباید هیچ قانونی باشد؟خب من می خواهم در یک خانه پیش زنهای برهنه و زیبا زندگی کنم.خجالت آور بود ولی این را نوشتم.من مغزم را خفه کرده بودم و سه ساعت هر چه به فکرم رسیده بود نوشته بودم.این بود که این را از خودم در آوردم.

ساندرا معلم کلاس گفت : خب حالا یک هفته دیگر شما را همین جا می بینم و در ضمن آرزوی آخر درست از آب در خواهد آمد.همه ما در اتاق از سر تعجب آه کشیدیم.

وقتی که یک هفته بعد به کلاس برگشتیم از تعجب خشکم زد.در طول هفته با زنی به نام کارلا آشنا شده بودم که بعدها زن دوم من شد.ما با هم قرار ملاقات گذاشتیم و من عاشقش شدم و از او خواستم که شب پیش او بمانم.او گفت باشد.

شب ماندم و صبح روز بعد دخترانش-او دو دختر کوچک داشت-برهنه به درون اتاق دویدند و البته کارلا هم در تخت خواب برهنه بود.در خانه ای پر از زنان لخت زیبا هستم.البته دو تا شان دو و چهار ساله بودند.حدس می زنم که در آرزویم سن زنان را مشخص نکرده بودم !

بنابراین من آمدم سر کلاس و معلم گفت : اگر یادتان می آید به عنوان آخرین آرزو چه نوشتید که از قانون پیروی نمی کرد و از قانون جاذبه زمین و غیره هم پیروی نمی کرد دستتان را بالا کنید.اگر در عرض یک هفته به حقیقت پیوسته دستتان را بالا کنید.۵۰ نفر ما یعنی یک چهارم افراد داخل اتاق دستشان را بالا کردند.

او گفت من این کار را بارها کرده ام.همیشه آرزوی آخر به وقوع می پیوندد.علتش اینست که من معلم هستم و این را از سر اعتقاد می گویم.من سعی نکردم شما را قانع کنم چون باور نمی کردید ان را فقط به عنوان یک حقیقت ذکر کردم.البته هیچ کدام از ما حرف او را باور نکرده بودیم و با وجود این آرزوی یک چهارم افراد به حقیقت پیوسته بود.

همه بلند می شدند و می گفتند که آرزوهایشان چه بوده است.خواسته بودند درآمدشان ده برابر شود.یک قایق ۶۰ پایی خواسته بودند و این در حالی بود که انان کارمند تامین اجتماعی بودند و یا معلم. و در هفته گذشته قوم و خویشی که اصلا او را نمی شناختند مرده بود و انان یک قایق ۶۰ پایی به ارث برده بودند.دهانمان باز مانده بود چون ساندرا در ابتدا گفته بود مطمین باشید که از قانون جاذبه زمین پیروی نمی کند و پیرو قاعده و قانون نیست.بنابراین ما کاملا آزاد شده بودیم.

بعد او چیزی تکان دهنده تر گفت :در ضمن این اتفاقها افتاد چون شما حرف مرا باور کردید.

من بلند شدم و گفتم ساندرا من می خواهم یک چیزی را بفهمم.اگر به یک آرزوی دیگر اشاره کرده بودی آن وقت برای یک چهارم ما همان آرزو تحقق می یافت ؟

او گفت بله.بعضی وقتها می گویم که سومین آرزو به وقوع می پیوندد.همه حضار در اتاق کتابچه هایشان را باز کردند که ببینند آرزوی سومشان چه بوده.چون در عوض ما می توانستیم آن را تحقق بخشیم.ما همه در کمال تعجب نشسته بودیم.

در اتاق افرادی بودند که گریه می کردند.شب دوم به ما گفته بود که هیچ چیز بیرون از ما نیست.قواعدی نیست و قانونی وجود ندارد.نه اینکه بی قانون باشیم بلکه موضوع اینست که ما مقتدرانه در ذهن خود چیزهایی می آفرینیم.همه اینها نتیجه آن چیزی است که باور دارید ممکن است. 

ریموند ر

از کتاب عامل علاءالدین نوشته جک کنفیلد و مارک ویکتور هانسن

تر جمه سهیلا موسوی رضوی و دکتر ندا افتخار

انتشارات نسل نو اندیش

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:20  توسط رضا  |